روزمره

اولویت فرهنگ بر تمدن، یا تمدن بر فرهنگ، مسئله کدام است؟

1. از اوایل سده نوزدهم میلادی، فرهنگ یا تمدن در تقابل با وحشی گری یا بربریسم دیده و تعریف شده است. پشت سر این تقابل آنتاگونیستی روایتی نهفته بدین قرار که اول شما گرفتار بربریسم هستی، سپس بارقه های مشعشع تمدن با هزار زور و زحمت خودش را از زیر لایه های تلنبارشده ی بربریت بیرون می کشاند.

2. اما متفکران انتقادی، بربریسم و تمدن را بجای آنکه مرحله ببینند، یکجا و همزمان میبینند. این همان چیزیست که از ذهن والتر بنیامین گذشت وقتیکه بیان کرد: هر سند تمدن در عین حال سندی است بر بربریسم...بنای هر کلیسای جامعی بر تلی از استخوان هاست. دلیل وجود هر اثر هنری گران بها، فراهم کردن منابع خلق اثر و در اختیار هنرمند قرار دادن ایشان توسط انبوهی از کارگران است. تمدن را بایستی با زور و خشونت از چنگ طبیعت درآورد، لکن خشونت در این نقطه تمام نمی شود، بلکه تازه آغاز ماجراست. خشونت در قالب زورگویی/ استبداد به حیات اش ادامه خواهد داد، تا از بدو تأسیس تمدن، حامی و حافظ او باشد. نام دیگر خشونت سرکوب گر همان دولت سیاسی است.

3. سویه طنزآلود قضیه در سده بیست و یکم، اکنونِ ما، چرخش بدیمن تقابل تمدن/ بربریسم به سوی تقابل تمدن/ فرهنگ( که پیش تر هر دو در یک جبهه بودند) است. تمدن اکنون به معنای تأمل و بازنگری های عقلانی، رفاه و سعادت مادی، خودبسندگی یا خودآیینی فرد محور، و خودناباوری های مسخره است. در مقابل فرهنگ به معنای یک شیوه زندگی عرفی است، جمعی است، پر از احساس است، خودانگیخته است، غیرتأملی و فاقد عقلانیت است. در اینجا دقیقاً تصور درست و راست این است که ما دارای تمدن هستیم، درحالیکه آنها فرهنگ دارند؛ فرهنگ معادل بربریسم نوین است. بدین ترتیب تقابل تاریخی غرب و شرق بر محور جدیدی استوار می شود و نشاندار می گردد.

4. اما در نسبت با همین تقابل تمدن/ فرهنگ، مسئله این نیست که دیگر تمدن بی نیاز فرهنگ باشد؛ بلکه بالعکس با وجود حس برتری، تمدن همچنان نیازمند فرهنگ است. به فرهنگ محتاج است از آن رو که اقتدار سیاسی اش عمل نخواهد کرد، مگر آنکه خودش را به بهترین وجه، در قالب یک شیوه مشخص زندگی جا بزند. زنان و مردان براحتی سرتسلیم در برابر قدرت فرو نمی آورند، مگر اینکه قدرت خودش را با تاروپود هستی یا بود روزمره ایشان گره بزند. این خود دلیلی است بر این مطلب که با وجود چنان تقابلی، فرهنگ هنوز هم به لحاظ سیاسی حائز اهمیت است. پس از منظر دیالکتیکی، تمدن نه می تواند با فرهنگ کنار بیاید و ادامه دهد، و نه بدون فرهنگ چندان دوام می یابد.

5. به زعم متفکران انتقادی، جریانات سیاسی و اجتماعی انتهای سده بیستم میلادی- ناسیونالیسم انقلابی، فمینیسم، نزاع های قومی و قومیتی- فرهنگ را بعنوان هسته پروژه سیاسی خود نشاندار کردند. در این جریانات، زبان، هویت، و اشکال زندگی همان مفاهیم و اصطلاحاتی بودند که از طریق آن ها و حول همان ها مطالبات سیاسی شکل گرفته و در قالب کنش های گفتاری بیان می شده اند. از این منظر فرهنگ نه بخشی از راه حل، که خود بخشی از مسئله است؛ درست مثل زمانیکه فرهنگ برای منتقدان فرهنگ گرای بریتانیا- متیو آرنولد و اف.آر.لیویس- مسئله شد. به نظر من، مطالبات اخیر رهبری بویژه از دولت و نخبگان( دانشگاه و حوزه) را می توان در همین زمینه خواند. بویژه با در نظر گرفتن این مطلب که در اشکال سنتی تر تضاد و نزاع سیاسی، اوج خلاقیت طبقه کارگری وقتی نبود که موضوع مورد اختلاف تنها دستمزد روزانه شان باشد، بلکه وقتی بود که مسئله دفاع از یک شیوه کلی زندگی هم بود. رهبری خوب می داند که مطالبات سیاسی که حکمرانان به سختی از پس شان برمی آیند، مطالباتی هستند که هم فرهنگی باشند و هم مادی.

پ.ن: نگاه کنید به مطالبات رهبری در جمع جوانان خراسان شمالی، 23/7/1391

/ 2 نظر / 7 بازدید
سیاوش

سلام وبلاگ جالبی دارید. ممنون میشم به ما هم سری بزنید.

محسن

سلام استاد.مطلب زیبا و مهمتر ازون قابل فهم بود.