فرهنگ و ارتباطات

 
نویسنده : حسین سرفراز * مطالعات فرهنگ و ارتباطات - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦
 

نظریه های فرهنگ/ بخش سوم

بی ساختار می میرم : درآمدی بر ساختارگرائی                                              حسین سرفراز

 

ساختارگرائی/ Structuralism/ رویکردی روش شناختی است که در دامنه ی وسیعی از رشته ها(برای مثال، علوم اجتماعی، انسان شناسی، نقد ادبی و...) بکار رفته و می رود.این نکته که ریشه ی ساختارگرائی را می توان اثر مهم فردینان دو سوسور، زبان شناس سوئیسی با عنوان دوره ی زبان شناسی عمومی(1916) دانست، اکنون بطور عموم پذیرفته شده است.با این وجود، خود واژه ی ساختارگرائی یا ساخت گرائی نخستین بار توسط متفکر روسی، رومن یاکوبسن بکار رفت.سوسور در اثر خویش تلاش کرد تا به ساخت و پرداخت روایتی علمی از فرایند دلالت/Signification/ دست زند و تحت عنوان دانش نشانه شناسی/Semiotics/- علم مطالعه ی نشانه ها آورده است.از منظر سوسور، همه ی زبان ها( که در تعریف همه ی انواع ارتباطات و نه تنها زبانی که باآن سخن می گوئیم) را می توان بعنوان نظامی ساختاری از روابط/پیوندها تجزیه و تحلیل کرد.سوسور تاکید دارد که معنا/Meaning / نه بواسطه ی کارکرد ارجاعی نشانه ها در زبان، که بدلیل همان روابط یا پیوندهاست که معین می شود.از اینرو یک نشانه، بواسطه ی ارتباط اش با دیگر واژگان معنادار می شود و نه به سبب ارجاع اش به ابژه ای خاص.بهمین ترتیب، سوسور مدعی است که زبان را می توان بر اساس تمایز بنیادین میان لانگ/Langue/ و پارول/Parole/ شرح داد.لانگ دربرگیرنده ی عناصر ساختاری بنیادی زبان است.پارول نیز کاربرد واقعی/عملی عناصر مذکور است، عناصری که در هر گفتار فردی به عمل یا بواقع درمی آیند.

 

یکی از مفاهیم کلیدی ساختارگرائی، تضاد دودوئی/ دوگان هاست.مقصود این است که معنا توسط روابط متضادی که بطور ذاتی بین نشانه های متفاوت وجود دارد( خوب- بد، روشن- تاریک، و...) معین گشته و این روابط نیرو و اثری تعیین کننده بر ساخت معنا دارد.این امر از منظر یاکوبسن بر ساخت و شکل دهی ساختار بنیادی هر زبانی حاکم است.این مفهوم منجر به تحول و تکامل رویکردهای متعدد انتقادی شده است- برای نمونه، رویکردهای متعلق به نقد ادبی که بدنبال استفاده از مفهوم تضاد به مثابه ابزار رمزگشائی علمی از سامان معانی هستند که درون متن ادبی یافت می شود.بنابراین، می توان بنوعی اعتقاد و باور واضح و روشنی بر این مطلب رسید که روایتی ابژکتیو/عینی و جهان شمول از معانی می تواند در برملاساختن معانی خاص پنهان درون متن ها بکار رود.بهمین منوال می توان بکار انسان شناس ساختارگرای فرانسوی، کلود لوی استروس اشاره کرد که بر توضیح ساختارهای جهان شمولی که در فرهنگ و جامعه ی بشری عمل می کند، تمرکز دارد و درهمین زمان آلتوسر، ساختارگرای مارکسیست بدنبال باز ترکیب و مفصل بندی ایده های مارکس درون چارچوبی ساختارگرا( بویژه در روایت اش از ماهیت ایدئولوژی) است.

 

از اینرو ساختارگرائی را می توان کوششی جهت روشن ساختن شرایط عینی که برسازنده ی همه ی روابط زبانی و اجتماعیست، دانست.بدین سبب، ساختارگرائی مدعیست که باید به مثابه دانشی عینی مورد ملاحظه قرار گیرد.تاکید و تکیه بر ساختار غالبا منجر به این امر شده است که مولفه های ساختارگرائی موضعی انتقادی را در نسبت با تجربه گرائی و اومانیسم بخود گیرد.این امر اساسا بعلت پیش فرض ساختارگراست مبنی بر اینکه معنا چیزی بیش از موضوع روابط علی که متعلق به ساختاری ازپیش مفروض بوده، نیست.بهمین منوال، پرسش هائی از موضوعاتی چون عاملیت انسانی، منافع فردی یا مشترک، اجتماع و غیره، بطور کلی توسط ساختارگرایان مورد غفلت قرار گرفته است، و یا درون محدوده های چارچوب ساختاری- علی تحلیل گرفتار شده اند.

 

انتقادات متعددی از رویکرد ساختارگرائی موجود است.همزمان با برخاستن جنبش ساختارگرائی، هجومی به ابژکتیویته/ عینیت ساختگی شیوه های تحلیل آن از سوی نویسندگانی مثل ژاک دریدا ی فیلسوف( مثلا نگاه کنید به مقاله اش با عنوان" قدرت و دلالت" در کتاب نگارش و تفاوت(1967)) و یا رولان بارت، منتقد ادبی( که هر دو ی ایشان به جنبش پسا-ساختارگرائی تعلق داشته اند) صورت گرفت.برخی انتقاد ها از تردید درباب این مفهوم آغاز شد که ساختاری ثابت و جهان شمول از روابط زبانی یا اجتماعی وجود دارد...  

 


 
comment نظرات ()