فرهنگ و ارتباطات

زندگی
نویسنده : حسین سرفراز * مطالعات فرهنگ و ارتباطات - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤
 

روزی که هزار بار عاشق شدم

- امشب از خود می سازیم.امشب که بهار تاریک است.انگاری عاشق شده ای...مرده ای؟! و او در تو زاده شد و تو زنده شدی.زنده تر.

- لطفا برای مدتی همه جا را تاریک کنید...شب.حالا بیا.حالا بتاب.مهتاب.عکس ماه تو روی دیوار همین شب لیلی ترست.

- خیلی ساده گرفته ام شاید.دست انداخته ام شاید.مسخره کرده ام شاید.جدی گرفته ام من شاید زندگی ام را.وقتی نشسته بودم زیر سایه دستمال سبزی که طعم شیرین قند می داد.گویا قند می سابیدند بر بالای سرم.

- حالا دست هات را از هم باز کن تا بخت ات باز بماند.

- برای سومین بار: بله.خانه روشن می شود.خانه پرداخته می شود.سبک می شوم.عجیب می شویم.خورشید بانو حالا مال من است.

- من اینبار دیگر من نیست که خورشید بانو هم هست.مهتاب.پری چهر که از / با من همراه می شود تا خدا خدا شریک همه زندگی من باشد.من و خورشید بانویی که تک از میان همه اهل کره خاک قسمت من می شود.خدا قسمت عاشقان کند.
 
- خداحافظی من با مهتاب انکار جدایی است.شاید می خواهم بگویم: امروز بدین بازی سرگرم ایم که هر کس باید براه خود برود اما می دانم که فردا حتما همدیگر را خواهیم دید.آیا تو و من در کنار کدام رود کی دوباره بدین گفت و گوی رازآمیز ادامه خواهیم داد؟


 
comment نظرات ()