فرهنگ و ارتباطات

پاييزی
نویسنده : حسین سرفراز * مطالعات فرهنگ و ارتباطات - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٦
 

با احترام به دکتر احمد پاکتچی

مرا به دريدا بسپار              حسین سرفراز

۱ديکانستراکشن/ واسازي/ ساخت گشایی/ ساختارشکنی/Deconstruction آنگونه که خود ترم اشاره دارد وراي جريان موسوم به ساختارگرايي است.ژاک دريدا(1930-2004)، فيلسوف فرانسوي به ابداع چنين واژه اي دست يازيد و او مهمترين و موثرترين نماينده ي جنبش انتقادي و فلسفي حاصل از

واسازي است.همانگونه که وي در اثر مهم خويش، درباره ي گراماتولوژي(1967) به تبيين واسازي پرداخته است، هدف از اين امر را تفکيک و بنوعي پياده کردن ساختارهاي معنا براي آشکارساختن پیش انگاره ها/ پيش فرض هايي که بر ايشان بنا گشته اند و نمايان ساختن مفاهيم ابژکتيويته/عينيت و خودگرداني و استقلال زباني به مثابه ساخت ها دانسته است.دريدا همواره بر اين نکته تاکيد کرده است که نمي توان با مقوله ي ديکانستراکشن به مثابه يک متدولوژي بوضوح مشخص و تعريف شده رفتار کرد.دليل عمده در باب اين نکته اينست که واسازي اين ايده را که عقل يا خردي ناظر و هدايت گر هست که مي تواند اصول ساختاري زبان را بفهمد و تبيين کند( بويژه نظام تقابل هاي دوتايي که نقش مهمي را در ساختارگرايي ايفا مي کند) را رد مي کند.با توجه بدين مطلب مي توان گفت واسازي رشد جریان ساختارگرايي است که اکنون بدین باور رسیده که اهداف بيش از حد جاه طلبانه ي خويش تنها در زمينه هايي از فهم و دريافتي تقليل دهنده از زبان، جامعه، تاريخ و شناخت قابل تصور است.

۲از آنجا که واسازي از خطاهاي بلقوه ي هرگونه متدولوژي آگاه است، ديدگاهي قويا خودنگر/ خودسنج را مي پذيرد.در درجه ي نخست واسازي بدين نکته اشاره دارد که توليد معنا در هر لحظه/ سويه ي خاصي بسیار فراتر از بيان خود بخود ايده ها و افکار است و بلکه بلعکس دربرگيرنده ي قراردادها و پيش داوري هايي است که عميقا در زبان ريشه کرده اند.معنا تعبيريست که حاصل ذهن خودفرمان / مستقل است که اين امر توضيحي است براي يورش دريدا بر مفهوم حضور ، همانگونه که پيشنهاديست درباب کنترل بر تمام دامنه ي معناهاي هر گفتار خاص.

۳هنگامه ي تثبيت واسازي در اواخر دهه ي شصت سمت وسو ی کار بيشتر از هر چيز به فرمول بندي سنجش مقولات زبان و بازنمايي بود.در همين زمان احتجاجات گروه ديگري از روشنفکران عصر دريدا، بطور مشخص رولان بارت و ميشل فوکو، حول موضوع مرگ مولف سير مي کرد.( مرگ مولف، کليد واژه ايست مبني بر فقدان کنترل و نظارت سوژه بر توليد معناي زباني) اين ايده نيز همچون واسازي به تخريب بينشي پرداخت که زبان را گونه اي خنثي در بيان ايده ها و افکار در نظر مي گرفت.روايت امريکايي ديکانستراکشن بسوي تحليل عملي متون ادبي گرايش يافت.نماينده ي اصلي اين جريان، پل دو مان/Paul de Man بر بعد بلاغي زبان متمرکز گشت و همراه با جفري هارتمن/Geoffrey Hartman و جي.هيليس ميلر/ J.Hillis Miller جرياني از واسازي بعنوان کنش انتقادي ادبي براه انداختند که تحت عنوان مکتب يل در دهه هاي هفتاد و هشتاد شکوفا شد.

۴پافشاري دريدا بر واژگوني تقدم گفتار بر نوشتار نشان داد که هيچ گونه عامليت زباني خودبخودي وجود ندارد.او بر اين نکته تاکيد مي کند که آنچه که گفته مي شود، توسط امکانات ساختاري آنچه که امکان گفته شدن دارد، مقيد مي شود و بهمين سبب از واژه ي انتشار معنا بهره مي برد تا بر امکان و مالکيت عقلانيت خودسامان زبان مهر تاييد زند. لکن زبان را نمي توان برابرنهاد لوگوس/ نوشتار قرار داد و نيز هيچ نمونه ي متافيزيکي وجود ندارد تا ثبات و پايداري زباني را ضمانت کند.يا مي توان اينگونه گفت که زبان تحت تاثير نيروي منفي است که نظم و سامان را برهم مي زند.با آشکارشدن تناقضات و ناسازگاري هاي منطقي، واسازي مدعيات صريح يک متن را در معرض نابساماني قرار مي دهد.اعمال انتقادي ساختارشکنانه بدنبال مشخص کردن روابط قدرت است: نه تنها روابطي که درون يک متن خود را بازنمايانده است بلکه همچنين به مثابه پيش شرطي مشخص که به متن پاسخ مي دهد.

از اینرو ديکانستراکشن به مطالعه ي آثار هنري از طريق تحليل منطق ساختاري زبان( رسانه يا واسطه ي بازنمودي) و سنت تفسيري میپردازد و وابسته است به يک گونه متن خاص بمنزله ی وسيله ي مقاومت و مخالفت در برابر نگرش ايدئولوژيک.

۵ازآنجا که واسازي هر نوع تمايز مطلق ميان متن و بافت متني را رد مي کند، به تناوب در معرض اين اتهام است که هيچ بستگي به سياست ندارد.با اين وجود منتقداني چون باربارا جانسون/Barbara Johnson که خود همراه با جريانات فمينيسم و مارکسيسم به تعهد باياي سياسي گرفتار شد، نشان داد که واسازي مجبورست تا درباب رابطه اش با مقولات طبقه، جنسيت و نژاد تجديد نظر کند.در ساليان اخير، منتقدان برجسته اي چون گاياتري اسپيواک/Gayatri Spivak خود را به مثابه ساخت گشايان فمينيست مارکسيست خوانده اند.پيروان اين خط فکري، آن هنگام که درگير تحليل تعاريف و تمايزات فرهنگي( مثلا بين مرد و زن، سياه و سفيد، مرکزي و حاشيه اي) هستند بدنبال نقد ایدئولوژی اند.ولواينکه بازي معنا که همه ي زبان را ويژگي مي بخشد، خود نيز به زبان نقد ايدئولوژي وارد آيد.و اين امر را نبايد به منزله ي ناتواني هر گونه مداخله يا جلوگيري فهميد بلکه بعبارت ديگر اين امر چون هشداريست مبني بر اينکه مدعياتي که به شيوه ي قدرت طلبانه شکل گرفتند، به احتمال فراوان توسط پتانسيل خود-ساخت گشايانه ي زبان بتدريج تخريب شوند.


 
comment نظرات ()