فرهنگ و ارتباطات

 
نویسنده : حسین سرفراز * مطالعات فرهنگ و ارتباطات - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٥
 

سیری در مطالعات فرهنگی بخش دوم      حسین سرفراز

مطالعات فرهنگی

اگر بار ديگر و با دقتي موشکافانه تر به ريشه هاي تاريخي مطالعات فرهنگي بنگريم، مي توانيم به سنت ادبي از زمان ماتيو آرنولد تا ريمون ويليامز اشاره کنيم.در ميانه قرن نوزده، مفهوم فرهنگ مايه ي اصلي مباحث در باب ماهيت هنر و رابطه ي آن با جامعه گرديد.ريشه بحث در عقايد رمانتيک هنر و جامعه بود. عقيده اصلي رمانتيسم بر جدايي نخبگان و هنرمندان از اجتماع بود در حاليکه ماتيو آرنولد اين نکته را که هنرمندان بايد انزوا جويند وخود را از جامعه جدا سازند، رد کرد.به عقيده ي او فرهنگ، اصلي راهنماست و ناظر بر تمام فعاليت هاي جامعه.  نقدآرنولد و همفکرانش/ منفقدان اخلاق دوره ي ويکتوريا، بيان نيرومندي از ديدگاه اومانيسم است که آشکارا بر قبول سلسله مراتب در جامعه است. اينان بدنبال تغييرات ساختاري در جامعه نبودند بلکه مي خواستند کيفيت زندگي افراد را از طريق تغيير ذهن و تعالي فرهنگ اصلاح کنند.

 در دهه 1930 ، مفهوم فرهنگ دوباره مرکز اصلي انتقادهاي شديد از جامعه مدرن صنعتي گرديد. لي وِس، با تعميم انتقاد آرنولد از فردگرايي و ماديگرايي افراطي جامعه به مخالفت با نهادهاي فرهنگي و وسايل ارتباط جمعي عصر خود پرداخت. لي وس به همراه تي اس اليوت و موريس به فرهنگ و حفظ سنت هاي جامعه، بازگشت به گذشته تاکيد داشتند.

اما، ريمون ويليامز، که تاکيد بر همبستگي و وحدت اجتماعي و ارزش خاص فعاليت خلاق در جامعه و خصوصيت هنر به عنوان قلمرو فعاليت انسان، مباحث عمده ي اوست، قصد داشت تا سنت ادبي رمانتيک نقد اجتماعي را بر اساس نوعي مساوات طلبي ساماني دوباره بخشد. وي با ابداع مفهوم فرهنگ مشترک به عنوان مبنايي براي ارتباط موثر افراد جامعه، رابطه ي نزديکي با حذف تمايزات طبقاتي در جامعه برقرار مي سازد. البته او به نوعي به مباحث فرهنگي مارکسيستي نيز وارد شده و فرهنگ را به عنوان ابزار سلطه ي گروه يا طبقه اي بر گروه يا طبقه ي ديگر بررسي ميکند.

ريچارد هاگرت که در 1964 با مديريت خود مرکز مطالعات فرهنگي بريتانيا را شکل مي دهد، ميراث توجه به خرده فرهنگ ها/ فرهنگ هاي فرعي و تحليل آنها را از خود به يادگار گذاشت.اگر چه در شناخت دقيق رابطه ي ميان فرهنگ هاي فرعي و فرهنگ غالب ناتوان ماند اما حضور آن از صورت بنديهاي اغراق آميزتصورات مربوط به هژموني فرهنگي ممانعت مي کند.مرکز مطالعات فرهنگي انگليس از زمان شکل گيري تلاش کرد تا از سنت ادبي رمانتيک قرن هجدهم و نوزدهم جدا و متمايز شود. براي نمونه طرد نقد اخلاقي جامعه از همان تمايزات است. انتقادهايي که از جامعه و از روش زيستن مردم فراتر رفته و به کاوش در ساختارهايي ميپردازد که پشتيبان آنگونه زيستن هستند. نقد علائق اومانيستي سنت با شکل گيري و رشد مکتب ضد اومانيستي مارکسيست هاي فرانسه مانند لويي آلتوسر اوج مي گيرد.

آدرين ملور(1992) مي گويد:" زمانيکه پيرامون نقش اصلي ويليامز و ديگر محققين بريتانيا در مطالعات فرهنگي بحث مي کنم، آثار ساختارگرايان اروپايي_ لوي استراوس، سوسور، لاکان، بارت و فوکو_ ونيز تغيرات عمده ي ناشي از مارکسيسم اروپايي_ آلتوسر و گرامشي_ در شکل دهي مطالعات فرهنگي را نمي توانم ناديده بگيرم." علاوه بر اين، سنت هاي غير بريتانيايي همچون آثاري که از جامعه شناسي بورديو يا دوسرتو در فرانسه سرچشمه گرفته اند، ويا سنت انسان شناسانه ي آمريکايي جيمز کري که توسط کليفورد گييرتس تحت عنوان دانش فرهنگي شناسانده شده است، نيز در آن روند نقش موثر داشته اند.

امروزه يکي از مباحث عمده ي مطالعات فرهنگي مطالعه فرهنگ عامه/ فرهنگ مردمي(Popular Culture) است.

 آنچنان که ژورنال بين المللي مطالعات فرهنگي در بيان اين رشته مي نويسد:" مطالعاتي که خويش را وقف مطالعه و پژوهش در باب فرايندهاي فرهنگي و بويژه فرهنگ عامه کرده است و اين نکته، مهم، پيچيده و هم از نظر تئوريک و هم از نظر سياسي ارضاکننده است."


 
comment نظرات ()