فرهنگ و ارتباطات

روزمره
نویسنده : حسین سرفراز * مطالعات فرهنگ و ارتباطات - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٦
 

خواب می دیدم یا رادیو خبر می خواند!

ساعتی دیجیتالی دارم که هم ساعت است و هم رادیو؛ سوغات سفر دایی بنده است به کشور آلمان. البته به تعداد چند سفر ایشان به آلمان، چندتایی از این ساعت- رادیو نصیبم شده است. اوایل که دانشجوی دانشگاه امام صادق (ع) شده بودم، یکی از همین ها را با خودم به خوابگاه بردم تا با صدای آلارمش، نماز صبحم قضا نشود. همان روزهای نخست خوابیدن­ها و بیدارشدن­ها بود، که دوستم محمد تصور کرده بود، این صدای آلارم، دزدگیر ماشینی است که مثلاً تا پشت پنجره اتاقم آمده و همان جا پارک کرده است.

اما این وسیله آپشنی دارد که بخصوص متناسب با اوضاع فرهنگی زمانه ما جور درمی­آید، فرهنگی که نامش را فرهنگ رسانه ای یا رسانه زده گذاشته­ اند و مرادشان این بوده که رسانه­ها تعیین کننده اصلی مختصات فرهنگ ما هستند. آپشن مذکور همانا تنظیم رادیو بعنوان آلارم ساعت است. یعنی صبح موقع نماز بجای اینکه ساعتم بوق بوق کند، رادیو روشن می­شود و می­خواند.

از قرار معهود، دیشب آلارم ساعت-رادیو را ساعت پنج صبح و روی کانال پیام تنظیم کرده بودم. فعلاً بیشتر مشتری کانال پیام هستیم. صبح اما چنان که می­دانید خوابش آنقدر دل­نشین است که آدمی را اسیر خود می­کند. پس رهایی از این اسارت در گیر و دار خواب و بیداری رخ می­دهد. من در این اوقات نه کاملاً خوابم و نه کاملاً بیدار. خودم احساس می­کنم گاهی رؤیای بیداری می­بینم و گاهی هم بیدارم و رؤیای خواب می­بینم! یعنی بیدارم ولی همچنان خواب می­بینم که مثلاً خوابم. حالا تصور کنید در چنین شرایط بغرنج روان­شناسانه­ ای، رادیو هم روشن باشد و دائماً پس از مثلاً گذشت ده دقیقه یک بار با همان آهنگ شناخته شده خبر در کانال پیام، آلارم بدهد و خبر بخواند. خواب بودم یا رادیو خبر می­خواند؟ واقعیت این است: رادیویی بالای بالش من روشن است و خب شبکه رادیویی پیام هم مدام خبر پخش می­کند. معنی این واقعیت برای من اما در رؤیا ساخته و پرداخته شد. خواب دیدم که دکتر روحانی و پرزیدنت اوباما تماس تلفنی داشته­ اند!

در این بین، اگر تفسیر فروید از رؤیا را بپذیریم، من با واقعیت بیرونی مواجه شده بودم و از طرفی هم لذت خواب بر هر آنچه غیر اوست می­چربید؛ به همین منظور واقعیت بیرونی را هم یک طوری با خلق موقعیتی داخل در رؤیایم کردم تا بلکه در همان اوقات اندکی بیشتر بخوابم. اما درنهایت این واقعیت بیرونی یعنی آلارم ساعت-رادیو چنان بوده که به هر ضرب و زوری مرا بیدار کرده است. با این تفسیر بود که به هنگام بیرون رفتن از خانه مهم­ترین پرسشم این بود که خواب دیدم یا رادیو خبر خواند؟

اما تفسیر دیگری هم هست: تفسیر ژیژک. ژیژک از من می­پرسد که آیا این عامل مزاحم یعنی همان آلارم رادیویی که زنگش از جنس خبر است، چنان شدید بود که تو را از خواب بیدار کرد یا این که تو تاب رؤیایت را نداشتی و از خواب پریدی؟ یعنی تو در رؤیایت با چیزی شدیدتر و شوک آورتر از حتی واقعیت بیرونی مواجه شدی و به عبارتی از عالم رؤیا به عالم واقعیت پناه بردی. با این تفسیر است که واقعیت مال کسانی است که نمی­توانند رؤیا را تاب بیارند. با این تفسیر بود که تداوم برخورد امر واقعِ رؤیا با واقعیت بیرونی را صبح در خیابان وصال هم دیدم. داشتم راه می رفتم که جوانی از من پرسید: ببخشید خیابان طالقانی کجاست؟ همان جایی که سفارت امریکاست، همون لانه جاسوسی...

تاب نیاوردن رؤیا و پناه بردن به عالم واقعیت یعنی همین واکنش های فی­ الفور      عده­ ای در همین رسانه­ ها که چیزی جز تکرار ملال آور تاریخ نیست و همه­ اش توصیه­ هایی است در سپردن ما به جبر تاریخ. همین­ هایی که مدام میخواهند با نقل گذشته، آینده را پیش بینی کنند اما نمی­دانند که بهترین راه پیش­بینی آینده، ساختن آینده است. اگر بخواهم به همین تاریخ نقبی بزنم، باید بگویم که خدا روح آقایان گراهام بل و گولیلمو مارکونی را شاد کند!  

 

پ ن : گراهام بل را همه میشناسند اما مارکونی مخترع رادیو بود


 
comment نظرات ()