فرهنگ و ارتباطات

درس گفتار
نویسنده : حسین سرفراز * مطالعات فرهنگ و ارتباطات - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۱
 

دیالوگ های میان دین و فیلم: رویکرد نظریه فرهنگی و مطالعات فرهنگی (بخش دوم)

نظریه فرهنگی چیست؟ مطالعات فرهنگی چیست؟

منظور ما از نظریه فرهنگی و مطالعات فرهنگی چیست و این رویکردها چگونه بر مطالعه فیلم اثر می­گذارند؟ تعداد کتاب­های مقدماتی راجع به جایگاه نظریه فرهنگی و مطالعات فرهنگی در تجزیه و تحلیل فیلم­ها یا کلاً فرهنگ عامه­پسند بسیار است. روایتی که از نظریه فرهنگی و مطالعات فرهنگی در این بخش ارائه می­شود، صرفاً مقدماتی است و خوانندگان مشتاق جهت عمیق­تر شدن در این حوزه بایستی به همان کتاب­ها مراجعه کنند.

"نظریه فرهنگی" و "مطالعات فرهنگی" رویکردهای واحدی برای مطالعه فرهنگ به شمار نمی روند، بلکه هر کدام بر طیفی از ایده ها و رویکردهای مختلف حول تجزیه و تحلیل فرهنگ دلالت دارند. در اینجا نظریه فرهنگی شامل بینش های نظری راجع به فرهنگ است که از طریق کار عملی تجربی قوام می یابند، عملا نظریه فرهنگی بر طیفی وسیع از نظریات مربوط به شناخت، زبان، قدرت، روان شناسی، جنسیت/ جنس، و جامعه دلالت دارد که برای تحلیل فرهنگ به کار می آیند. نظریات محوری در این رویکرد عبارتند از: مارکسیسم، روان کاوی (شامل رویکرد فرویدی، یونگی و لاکانی)، فمینیسم، ساخت گرایی و پساساخت گرایی، پست مدرنیسم و اخیرا هم نظریات پسااستعماری. تمایزی را می­توان میان کاربرد نظریه­های فرهنگی در مطالعات فیلم و کاربردهای اولیه نظریه فیلم درنظر گرفت: نظریه فیلم از همان دهه­های آغازین سده بیستم میلادی، در جستجوی شناسایی کیفیات و امکانات خاص فیلم بعنوان یک صورت هنری نو در کنار صورت­های هنری بصری و ادبی جایافته­تر و رسمی­تر بود.

برخی از نظریه­پردازان فیلم با الهام از سنت رمانتیک مغرب زمین حول محور برخی از اشخاص هنرمند، خلاق و صاحب سبک، استدلال می­کردند که برخی از کارگردان­های خاص را هم به همان ترتیب می­توان بعنوان "مؤلفین جدی" در نظر گرفت، در همان حال عده­ای دیگر از نظریه­پردازان بدنبال طبقه­بندی و تجزیه و تحلیل ژانرهای فیلم­ یا معنادهی به زبانی بصری بودند که از طریق فیلم معانی و اثرات خاصی را شکل می­دهد. علاوه بر این، پرسش­هایی از زیبایی شناسی در کنار مباحثی راجع به نسبت میان ایماژهای بصری فیلم و واقعیات اجتماعی و فیزیکی که مصور می­شدند (که در اختلاف بین رویکرد فرمالیستی آیزنشتاین و رئالیسم سینمایی مورد حمایت بازن آشکار می­شود)، موضوع نظریه فیلم بود.

بدین ترتیب رویکرد شکل های نخستین نظریه فیلم به مطالعه و تحقیق پیرامون فیلم بعنوان یک فرم هنری متمایز، کشف چگونگی عملکرد فیلم به مثابه مدیوم یا رسانه­ای هنری و بسط شیوه­هایی خلاصه می­شد که تمایزات زیبایی­شناختی بین "فیلم خوب" و "فیلم بد" را تعیین می­کرد. اگرچه نظریه فیلم، منافع تجاری و سیستم­هایی که یک فیلم درون آن­ها تهیه و تولید می­شود، از قلم نیانداخت، لکن تکیه و تأکیدش بر این بود که چگونه یک فیلم علیرغم قید و بندهای تجاری می­تواند همچنان بعنوان یک هنر معتبر کارکرد داشته باشد و از اینرو چندان به زمینه­ها و معانی ضمنی تولید فرهنگی و استفاده یا مصرف فیلم­ها توجهی نشان نمی­داد. در مقابل اما وقتی مطالعه و تحقیق از پشت لنز نظریه فرهنگی صورت می­گیرد، فیلم دیگر بعنوان یک فرم یا صورت هنری متمایز که باید بر مبنای خصوصیات خودش مورد قضاوت قرار بگیرد، درنظر گرفته نمی­شود؛ بلکه بعنوان یکی از تجلیات فرهنگ محسوب می­شود که بایستی در زمینه وسیع­تر ساختارهای اجتماعی و فرایندهای فرهنگی قدرت، ایدئولوژی، سرکوب، پیچیده­سازی و الخ تجزیه و تحلیل شود.

پیش­فرض معمول که پشت­بند استفاده از نظریات فرهنگی است، این است که تئوری یا نظریه ما را مهیا می­سازد تا پشت پرده­ی بسیاری از اموری که در زندگی اجتماعی و فرهنگی ما بدیهی به نظر می­آیند، ببینیم. نظریه بعنوان منبعی مهم هم در کشف ساختارهای پنهانی بکار می­رود که ممکن است اثرات مخربی بر حیات بشر داشته باشند، و هم ما را از وجود سنت­ها و عادات فکری آگاه می­سازد که طرز تلقی مان از جهان پیرامون را شکل می­دهند و شیوه یا سبک خاص زندگی­مان را جهت می­دهند. از نظریه فرهنگی انتظار می­رود که بینش­هایی بدست ما دهد که به اشکال اصیل­تر، خلاقانه­تر و  رهایی­بخش­تری از فرهنگ بشری رهنمون شویم و به ما کمک کند تا جهان را به شیوه­های بغرنج­تری ببینیم، شیوه­هایی که طی آن­ها تجربه بشری را به قید و بند نکشانیم.

نظریه فرهنگی در زمینه مطالعه فیلم هم این ایده را به چالش می­کشاند که فیلم را صرفاً منبعی از لذت بی ضرر و زیان می بیند. برای نمونه، تئودور آدورنو (1991) تحت تأثیر اندیشه مارکسیستی، بر این باور بود که سیستم ستاره­سازی هالیوود صرفاً یکی دیگر از شیوه­هایی است که صنعت فرهنگ کاپیتالیستی به کمک آن توهمی از انتخاب­ها را برای عموم بوجود می­آورد. با بوجود آمدن حس انتخاب در بین سینماروها که به تماشای کدام ستاره در کدام فیلم بروند، یا ازکدام ستاره برای خود بت بسازند، در واقع صنعت فرهنگ فقدان حق انتخاب در پرسش ازچارچوب های مهم­تر و کلان­تر سیاسی، اجتماعی و اقتصادی زندگی افراد را پنهان می­کند. به همین شیوه، لورا مالوی (1995) در نقد تئوریک­اش که بارها محل ارجاع بوده و هست، استدلال می­کند که فیلم­های روایی نوعاً در پی ارائه قصه­ها و شخصیت­هایی برای نگاه خیره مردانه هستند، نگاه خیره­ای که حول امیال مردانه برساخته می­شود و با همذات­پنداری با فیلم است که زنان یادمی­گیرند تا سوژه­ی چنان نگاه خیره­ای بشوند. اگر چه برخی از نظریات فرهنگی از جمله پساساخت­گرایی و پسامدرنیسم این ایده را به چالش کشیده­اند که یک محقق می­تواند ادعا کند که نوعی برتری یا خبرگی در تشخیص و فهم ساختارهای واقعی فرهنگ و جامعه دارد، نظریات فرهنگی اما همچنان بطرز گسترده­ای بعنوان مرجعی برای تحلیل و نقد خود فیلم­ها و صنعت فیلم بعنوان نهادی عریض و طویل مورد استفاده قرار می­گیرند.

لفظ "مطالعات فرهنگی" هم عموماً برای ارجاع به یک سنت دانشگاهی با موضوع تحلیل فرهنگ بکار می­رود که هم بر نظریه فرهنگی و هم بر تحقیقات تجربی پیرامون ابژه های فرهنگی، فضاها، کردوکارها و سبک­های زندگی تکیه دارد. به یک معنا حوزه مطالعات فرهنگی در برابر وسوسه تعریف مقاومت می­کند. ریچارد جانسون (1986) در مقاله­ای با عنوان مطالعات فرهنگی بهرحال چیست؟ نوشته است: تدوین روش­ها یا دانش­ها (نهادینه کردن­شان مثلاً در برنامه­های درسی یا در دوره­های آموزشی روش­شناسی) دقیقاً در تقابل با برخی از خصوصیات اصلی مطالعات فرهنگی بعنوان یک سنت می­ایستد: گشودگی و تطبیق­پذیری­اش، رفلکسیو بودن اش حتی به شیوه­ای خودآگاهانه، و بطور خاص اهمیت نقدگری در آن... از این منظر، مطالعات فرهنگی یک پروسه­ است، نوعی کیمیاگری برای تهیه و تولید دانشی مفید و موثر؛ مدون کردن آن ممکن است به متوقف کردن یا خاتمه دادن آثارش منجر شود(جانسون، 1986: 38). به عبارت دیگر مطالعات فرهنگی را بیشتر از آنکه به شکل یک رشته یا دیسیپلین دانشگاهی با حدود و ثغور مشخص تعریف کنیم، می­توانیم به صورت یک پروژه فکری درنظر بگیریم که بدنبال واکاوی مناسبات میان فرهنگ، روابط اجتماعی، قدرت، و ظرفیت افراد و گروه­ها در تعیین و برآوردن نیازهایشان است.

"مطالعات فرهنگی" در قالب نهاد نخستین بار از مرکز مطالعات فرهنگی معاصر (CCCS) واقع در دانشگاه بیرمنگام انگلستان در 1964 ظهور و بروز کرد. این مرکز از دل علایق دانشگاهی رو به رشد به مطالعه و تحقیق پیرامون بافتار زندگی روزمره برخاست، علایقی که با احساسِ بودن در جامعه­­ای در دوران پس از جنگ که طبیعت به شدت متغیری دارد، تشدید می­شد و در همان حال با کوشش­های چپ نو در بسط تحلیل­های اجتماعی و پساکمونیستی جناح چپ همراستا می­گشت.

از آن­جا که درگیرشدن دانشگاهیان با مقوله فرهنگ عامه­پسند نوعاً به پذیرش نقدی صرفاً نظری و به شدت جدلی از این تجلی فرهنگی بعنوان نوعِ پست، دستکاری شده و احمقانه فرهنگ ختم می­شد، مکتب مطالعات فرهنگی بیرمنگام در پی کشف مناسبات میان فرهنگ و تغییرات اجتماعی بدون در نظر گرفتن این پیشفرضهای منفی برآمدند. در واقع، مکتب بیرمنگام روایت نظری جایگزینی برای مطالعه فرهنگ عامه­پسند ارائه کرد، روایتی که در آن فرهنگ عامه پسند موضع نزاع میان کوشش­ها جهت انتقال ایدئولوژیهای حاکم و رسمی و تلاش­ها برای مقاومت در برابر آن و ایجاد فرهنگ­های آلترناتیو یا جایگزین دیده می­شود. کمک مکتب بیرمنگام به تشکیل رشته مطالعات فرهنگی البته صرفاً در انتخاب این چارچوب نظری نیست، بلکه در شیوه­ای است که این چارچوب نظری با تحقیقات تجربی اصیل پیوند می­خورد. در طول دهه هفتاد میلادی و در زمان مدیریت استوارت هال، توجه و تمرکز مرکز  بیش از پیش به سمت مجموعه­ای از مطالعات و تحقیقات تجربی از فرهنگ جوانان طبقه کارگری شامل رگه، ماد، پانک سوق یافت که سرانجام به بسط نظریات معطوف به خرده­فرهنگ منجر شد (هال و جفرسون، 1976؛ هبدایج، 1979؛ بنت و کان-هریس، 2004). هرچند این نخستین فاز پژوهشی مرکز توجه ویژه­ای به مقولات قدرت، جوانی و طبقه اجتماعی داشت، تحقیقات تجربی بعدی به سمت مطالعه فرهنگ بزرگسالان از جمله مخاطبان تلویزیون (مورلی، 1980) و تمرکز بیشتر بر سیاست­های فرهنگی حول محور جنسیت (مک رابی، 1990) و نژاد (مرکز مطالعات فرهنگی معاصر ، 1982) سوق یافت.

مشخص کردن نسبت یا رابطه بین نظریه فرهنگی و مطالعات فرهنگی، چندان آسان نیست. چه بسا بتوان گفت که ایندو نسبت به هم رابطه عموم و خصوص من وجه دارند. از همان بدو کار مطالعات فرهنگی معاصر، مطالعات فرهنگی به پدیده دانشگاهی جهانی تبدیل و تأکیدات نظری، سیاسی، و روش­شناختی آن به مناسبت دوره های زمانی متعدد و زمینه­های جغرافیایی متنوع دچار تفاوت شد. برخی محققان که در زمینه مطالعات فرهنگی کار می­کنند، با تکیه بر نظریه فرهنگی تحلیل­هایی از متون فرهنگی ارائه کرده که هیچ ابتنایی بر تحقیق تجربی فرایند تولید و مصرف آن متن فرهنگی نداشته است (مثلاً نک به مک­رابی، 1978 تحلیل مجلات دختران نوجوان). این رویکردها عمدتاً در امریکای شمالی و در دپارتمان­های ادبیات و نقد ادبی که محوریت بر متن­پژوهی است تا روش­های تجربی همچون اتنوگرافی، رواج دارد.

در همان حال، عده­ای دیگر از محققان هم معتقدند که مطالعات فرهنگی نباید صرفاً متکی بر نظریه صرف باشد، بلکه بایستی به تحقیق در زمینه­ها و موقعیت­های متعلق به عالم واقع روی آورد و این امر به کمک روش­های تحقیق تجربی نظیر مصاحبه فردی و گروهی، آرشیوپژوهی، پیمایش، مشاهده مشارکتی و غیره محقق می­شود. البته این رویکردها رویهمرفته استفاده از نظریه فرهنگی را در مطالعات فرهنگی رد نمی­کنند. برای مثال تحقیق جکی استیسی (1994) از زنان تماشاچی فیلم­های هالیوود در دهه­های چهل و پنجاه میلادی، هم از نظریه فمینیستی بهره گرفته و هم به کمک روش تجربی ( درخواست از زنان برای نوشتن راجع به تجربه­های خویش) سعی در فهم تجربه زنان از تماشای فیلم­ها داشته است. هر چند نظریه فرهنگی به شدت مورد استفاده مطالعات فرهنگی است، لکن بایستی بدانیم که کاربست نظریه به طرق مختلف امکان­پذیرست و محققینی هستند که صرفاً رویکرد نظری ناب به مسئله دارند و برخی هم هستند که نظریه را با تحقیق تجربی پیوند می­دهند.

 

 


 
comment نظرات ()