فرهنگ و ارتباطات

روزمره
نویسنده : حسین سرفراز * مطالعات فرهنگ و ارتباطات - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧
 

به نام سوسن ها

 

در انتظار رهایی مباش

و به شکست ناپذیری دژ اعتماد نکن

اما بر فراز ورطه از خود دفاع کن

و در مقابل هجوم مقاومت نمای

 

دهه هشتاد شمسی برای من مواجهه ای بود با دنیاهایی ساخته پرداخته دیگرانی که دوستشان دارم. اوائل این ده سال با دنیای ریاضیات و فیزیک خوب انس گرفته بودم، بعد با دنیای فلسفه و تاریخ بیشتر آشنا شدم، در اواسط دهه که دانشجوی مقطع ارشد محسوب می شدم، به دنیاهایی از جنس جامعه شناسی، سیاست، مطالعات فرهنگی و ارتباطات ورود کردم و هنوز ساکن همان هایم. دهه هشتاد شمسی و حضور آدم هایی که به زندگی من رنگ و بوی تفاوت بخشیده اند: از حضور آدم هایی درون کتاب ها گرفته تا خود خود شان که در کنارم بوده و هستند.

این اواخر دهه هشتاد هم که موج انقلاب هایی در گوشه و کنارمان خیز برداشته است، مرا واداشت تا بیش از پیش به این ده سال که گذشت تأمل کنم. اگر به قول ادگار مورن در مقدمه ای بر نگرش سیاسی انسان، بشر نباید مثل چنگیزخان به جهان بنگرد و تنها در اینصورت او قادر خواهد بود وجدان بیدار لایه بیوسفر و راهنمای هستی بخش انسان ها باشد، ولی چه کنیم که در پس هر کشفی از حقیقت و در پشت هر اختراعی و در پی هر کلامی که از همین انسان ها تجلیل می کند و هوش و عقل ایشان را می ستاید، سلاح ها، فرمان های نظامی و اراده معطوف به قدرت است که افزایش می یابد. دهه ای که بر ما گذشت، مدام این پرسش کلیدی اریش فرید شاعر آلمانی خطاب به صهیونیست ها بوده که گاه به شکلی انفعالی و گاه – اکنون به صورتی فعالانه پرسیده می شود که: از وحشیگری آنان جان بدر بردید، آیا همان وحشیگری اکنون در میان شما نیست؟ و این پرسش اینقدر جهانی است که این شعر: پسرک ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می پرانند/ قورباغه ها جدی جدی می میرند. البته همزمان این کنایه ی هنری میشو هم در ذهن من نشاندار می شود که وظیفه تمساح این نیست که بگوید مواظب تمساح باش. به هر حال خوب می دانم که کاپیتالیسم / نئولیبرالیسم همه هزینه ای کرده است تا موضوع همزیستی ماشین جنگی صهیونیسم و جمعیتی از انسان ها- فلسطینی ها و حتی لبنانی ها- هیچ ربطی با موضوع به ظاهر ساده تر- البته تحت لوای گفتمان های تاریخی آکادمیک غربی یا مثلاً گفتمان عامه پسند مهدویت در ایران خودمان- ساخت آن ماشین، که به تعبیر آگامبن خود یک ماشین انسان شناختی است، نداشته باشد.

موج انقلاب های دهه هشتاد البته می تواند در حکم انقلابی بودن شان، مانیفست انقلابی رهبران شان، اعتراض های خیابانی و خشونت چیزی شبیه به رخداد انقلاب 1357 ایران ما باشد. اما شباهت و قیاس همه ی این ها با هم و با یک رخداد تک پیچیده تر از این حرف هاست؛ رخدادی که اکنون بیش تر از سه دهه هست که دیگر ماهیت انقلابی اش را بواسطه علل و عوامل مختلف و متغیر، گفتمان های دوست(یاری رسان و حامی)، و دشمن( یا همان رقیب)، مصادره نشانه های انقلابی از سوی این و آن، محرم و نامحرم، عدم تداوم نهادهای انقلابی، یا انقلابی در نهادها و... از دست داده است و بر سر آستانگی ایستاده است، نه در متن است( بخوانید قواعد جهانی بازی های سرمایه داری) و نه بیرون از آن(کشش این سویه است که ژیژک را وامی دارد تا به این طرز حکمرانیِ دولت، سرمایه داری اقتدارگرا نام نهد). اواخر همین ده سال بود که این پرسش از لایه های چروک خورده و نه چندان محافظه کار ذهن ام بیرون جست که: چرا رخداد 57 تداوم نیافت؟..این همه اما پیش از اوج گیری موج انقلاب ها بود البته. اینکه پتانسیل رهایی بخشی درون رخداد 57، مردم و رهبران- و بویژه شخص امام- وجود داشته است، تردیدی نیست، لکن همه ی مسئله به فعلیت رسانیدن آن در برچیدن همه ی نظم و تنظیم پیشین و برساختن جامعه ای نو و رها از قید و بندهای استعمار، استکبار و دیکتاتوری است. چیزی شبیه به همان نگاه مرحوم شریعتی در سیر مبارزات انقلابی- مبارزه ملی یا ضد امپیرالیستی، مبارزه طبقاتی یا ضد استثماری و مبارزه ضد استحماری. اگر ساختارهای بوروکراتیک همچنان شاهنشاهی بوده اند و مانده اند( اشاره ای به سخن امام در دیدار با خانواده شهدا، دهه شصت)، افراد هم و پیش و پس از آن خانواده ها هم به آن معرفت/ شناسایی/ خودآگاهی طبقاتی مارکسیستی یا عرفان مرحوم شریعتی- در تثلیث عرفان، برابری و آزادی نرسیده اند. در مورد خاص جامعه ایرانی بخشی از گناه/ مسئولیت نرسیدن ها به عهده دولت و حاکمیت است، که به هوش و ذکاوت فرد فرد ایرانی، به خانواده های خانواده دار ایرانی، و این اواخر به ایرانیان خارج از کشور می بالد، اما زیر بار تغییر نگرش ها، تغییر گفتمان ها و احیای امر سیاسی باز هم در این اواخر دهه هشتاد نمی رود و سخت بر همان تداوم پروپاگاندای فرد و خانواده ایستاده است- شکافی که همیشه پنهان نیست( برای نمونه نگاه کنید به گفتگوی یوسف اباذری تحت عنوان فروپاشی اجتماعی در اوائل دهه هشتاد در مجله آفتاب): در اواسط دهه هشتاد بود که با عده ای از علمای دانشگاه همزمان با دانشجویانی از دانشگاه بوستون امریکا گفتگوی تصویری می کردیم، که یکی از خانم های ایرانی رو به دوربین/ دانشجویان امریکایی، دوباره بر همان تداوم پروپاگاندای فرد و خانواده ایستاد... فردا/ جلسه دوم گفتگوی ما، یکی از خانم های امریکایی همراه با پدر و مادرش به آنجا آمده بود و مدام به خانواده اش اشاره می کرد و برای ما دست تکان می داد...

این ده سال که از ما کم شد، ده سالِ تداوم سیاست زدایی نئولیبرالیسم- منزه طلبی ای از آندست که می گوید سیاست پدر و مادر ندارد، سیاست آلوده است، آلوده بازی نشو- و سیاست زدگی عوامانه ایرانی خودمانی- از ایندست که اگر نمی توانی قواعد بازی را عوض کنی، پس خفه شو و بازی کن- و این اواخر هم بازگشت به امر سیاسی و احیای آن در وقفه ی بود که در مسیر حرکت این ده سال رخ داد. اگر انقلاب ها زمانی برای کارل مارکس حکم لوکومتیو قطار تاریخ بشری بوده اند، زمانی هم برای والتر بنیامین حکم ترمز خطر قطار مسیر حرکت بشری بوده اند که به حرکت خو کرده است. وقفه یعنی اینکه این خواب را رها کن/ چه یاقوتی در دستان تو در تلاطم است.../و ملافه ات را سیاه سیاه به آتش می کشد؟

دهه هشتاد شمسی تولد ده سالی بود که هر کدام خاصیت خود را داشت. آغاز دهه نود هم همینطور خواهد بود. با احترام به این ده سال نورس  و به تعبیر هانا آرنت "منحصر به فرد"، می توان گفت که پیش از این دهه ی منحصر به فرد ، هیچ ده سالی نبوده است.

  

        


 
comment نظرات ()